انجمن پخش ايران

Full Version: سال ولادت حضرت و حوادث ان سال
You're currently viewing a stripped down version of our content. View the full version with proper formatting.
[color=#0000CD]عام الفيل سال تولد پيامبرصلی الله علیه و اله وسلم‏[/color]

مشهور در ميان اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم درعام الفيل بوده،و عام الفيل همان سالى است كه اصحاب فيل‏به سركردگى ابرهه به مكه حمله بردند و بوسيله پرنده‏هاى ابابيل‏نابود شدند.

و اين كه آيا اين داستان در چه سالى از سال هاى ميلادى بوده‏اختلاف است كه سال 570 و 573 ذكر شده،ولى با توجه به‏اين كه مسيحيان قبل از اسلام تاريخ مدون و مضبوطى نداشته‏اندنمى‏توان در اين باره نظر صحيح و دقيقى ارائه كرد،و از اين رو از تحقيق بيشتر در اين باره خوددارى مى‏كنيم،و به داستان اصحاب‏فيل كه از معجزات قرآن كريم به شمار مى‏رود مى‏پردازيم،و البته‏داستان اصحاب فيل با اجمال و تفصيل و با اختلاف زيادى‏نقل شده،و ما مجموعه‏اى از آنها را در زندگانى صلی الله علیه واله وسلم ‏تدوين كرده و به رشته تحرير در آورده‏ايم كه ذيلا براى‏شما نقل مى‏كنيم،و سپس پاره‏اى توضيحات را ذكر خواهيم كرد:
داستان اصحاب فيل

كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه‏حاصل خيزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آنجمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.

ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله است كه سالها بر يمن‏سلطنت مى‏كرد،وى در يكى از سفرهاى خود به شهر«يثرب‏»تحت تاثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست كشيده به دين يهود در آمد.طولى‏نكشيد كه اين دين تازه به شدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازيهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب وشهرهائيكه در تحت‏حكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كه‏پيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مى‏كرد تا به دين يهود درآيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى بدين‏يهود درآيند.

مردم‏«نجران‏»يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمن‏چندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده‏بود و به سختى از آن دين دفاع مى‏كردند و بهمين جهت از پذيرفتن‏آئين يهود سر پيچى كرده و از اطاعت‏«ذونواس‏»سرباز زدند.

ذونواس بر آنها خشم كرد و تصميم گرفت آنها رابسخت‏ترين وضع شكنجه كند و بهمين جهت دستور داد خندقى‏حفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود رادر آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست و پاو گوش و بينى آنها را بريد،و جمع كشته‏شدگان آنروز رابيست هزار نفر نوشته‏اند و به عقيده گروه زيادى از مفسران قرآن‏كريم‏«داستان اصحاب اخدود»كه در قرآن كريم(در سوره‏بروج)ذكر شده است اشاره به همين ماجرا است.

يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان بدر برده بود ازشهر گريخت،و با اينكه ماموران ذونواس او را تعقيب كردندتوانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را به دربار امپراطور-درقسطنطنيه-برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراطور روم كه‏به كيش نصارى بود رسانيد و براى انتقام از ذونواس از وى كمك‏خواست.

امپراطور روم كه از شنيدن آن خبر متاثر گرديده بود در پاسخ‏وى اظهار داشت:كشور شما به من دور است ولى من نامه‏اى به‏«نجاشى‏»پادشاه حبشه مى‏نويسم تا وى شما را يارى كند،وبدنبال آن نامه‏اى در آن باره به نجاشى نوشت.

نجاشى لشكرى انبوه مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به‏يمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشكر را به‏«ابرهه‏»فرزند«صباح‏»كه كنيه‏اش ابو يكسوم بود سپرد،و بنا به قول ديگرى‏شخصى را بنام‏«ارياط‏»بر آن لشكر امير ساخت و«ابرهه‏»راكه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.

«ارياط‏»از حبشه تا كنار درياى احمر بيامد و در آنجابه كشتيها سوار شده اين سوى دريا در ساحل كشور يمن پياده‏شدند، ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبائل‏يمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگ‏شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت‏نياورده و شكست‏خوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكست‏را نداشت‏خود را بدريا زد و در امواج دريا غرق شد.

مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت‏كردند،و«ابرهه‏»پس از چندى‏«ارياط‏»را كشت و خود بجاى‏او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كه‏از شوريدن او به‏«ارياط‏»خشمگين شده بود بهر ترتيبى بود ازخود راضى كرد.

در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آن‏نواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى به مكه و خانه‏كعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله‏جمع زيادى به زيارت آن خانه مى‏روند و قربانيها مى‏كنند،وكم‏كم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطى‏كه زيارت كعبه بين قبائل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازه‏اى براى او و حبشيان ديگرى كه درجزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند بشود،و آنها رابفكر بيرون راندن ايشان بياندازد،و براى رفع اين نگرانى تصميم‏گرفت معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جائى كه ممكن است‏در زيبائى و تزئينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن‏ناحيه را به هر وسيله‏اى كه هست‏بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن به زيارت كعبه باز دارد.

معبدى كه ابرهه بدين منظور در يمن بنا كرد«قليس‏»نام‏نهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوشش‏را كرد ولى كوچكترين نتيجه‏اى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده كرد كه اعراب هم چنان با خلوص و شور وهيجان خاصى هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حج‏به مكه مى‏روند،و هيچ گونه توجهى به معبد با شكوه او ندارند.وبلكه روزى بوى اطلاع دادند كه يكى از اعراب‏«كنانة‏»به معبد«قليس‏»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپس‏بسوى شهر و ديار خود گريخته است.

اين جريانات،خشم ابرهه را به سختى تحريك كرد و با خودعهد نمود به سوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمن‏باز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فيلهاى چندى و با فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مى‏بردند بقصد ويران‏كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد.

اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله يكى از اشراف يمن بنام‏«ذونفر»قوم خود رابه دفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريك‏كرده حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده بجنگ ابرهه آمد ولى‏در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانش‏شكست‏خورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه در آمد و چون اورا پيش ابرهه آوردند دستور داد او را به قتل برسانند و«ذونفر»كه‏چنان ديد و گفت:مرا به قتل نرسان شايد زنده ماندن من براى توسودمند باشد.

پس از اسارت‏«ذونفر»و شكست او،مرد ديگرى از رؤساى‏قبائل عرب بنام‏«نفيل بن حبيب خثعمى‏»با گروه زيادى ازقبائل خثعم و ديگران به جنگ ابرهه آمد ولى او نيز به سرنوشت‏«ذونفر»دچار شد و بدست‏سپاهيان ابرهه اسير گرديد.

شكست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سبب‏شد كه قبائل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را ازسر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدان‏سرزمين رسيد،زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:مامطيع توايم و براى رسيدن به مكه و وصول به مقصدى كه در پيش‏دارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و به دنبال اين‏گفتار مردى را بنام‏«ابورغال‏»همراه او كردند،و ابو رغال‏لشكريان ابرهه را تا«مغمس‏»كه جائى در چهار كيلومترى مكه‏است راهنمائى كرد و چون بدانجا رسيدند«ابو رغال‏»بيمار شد ومرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانچه‏ابن هشام مى‏نويسد:اكنون مردم كه بدانجا مى‏رسند بقبرابو رغال سنگ مى‏زنند.

همينكه ابرهه در سرزمين‏«مغمس‏»فرود آمد يكى ازسرداران خود را بنام‏«اسود بن مقصود»مامور كرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند.

«اسود»با سپاهى فراوان به آن نواحى رفت و هر جا مال و ياشترى ديدند همه را تصرف كرده به نزد ابرهه بردند.

در ميان اين اموال دويست‏شتر متعلق به عبد المطلب بود كه‏در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان‏«اسود»آنها را به‏يغما گرفته و به نزد ابرهه بردند،و بزرگان قريش كه از ماجرا مطلع‏شدند نخست‏خواستند به جنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان با خبر شدند از اين فكرمنصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.

در اين ميان ابرهه شخصى را بنام‏«حناطه‏»حميرى به مكه‏فرستاد و بدو گفت:به شهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو وچون او را شناختى به او بگو:من براى جنگ با شما نيامده‏ام ومنظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است،و اگر شما مانع‏مقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختن‏خون شما را ندارم.

و چون حناطه خواست‏به دنبال اين ماموريت‏برود بدو گفت:

اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من‏بياور.

حناطه بشهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابه سوى عبد المطلب راهنمائى كردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز درما نيست،و اينجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى اراده‏فرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،وگرنه به خدا قسم ماقادر به دفع ابرهه نيستيم.

«حناطه‏»گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا بنزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحركت كرده تا به لشگرگاه ابرهه رسيد،و پيش از اينكه او را پيش‏ابرهه ببرند«ذونفر»كه از جريان مطلع شده بود كسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصيت‏بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت‏و بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزمين‏است،و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان رااطعام مى‏كند.

عبد المطلب-كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى-مردى خوش‏سيما و با وقار بود همین كه وارد خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او مشاهده كرد بسيار از او احترام‏كرد و او را در كنار خود نشانيد و شروع به سخن با او كرده پرسيد:

حاجتت چيست؟ عبد المطلب گفت:حاجت من آنست كه دستور دهى‏دويست‏شتر مرا كه به غارت برده‏اند به من باز دهند!برهه گفت:

تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردى‏از آن هيبت و وقار كاست!آيا در چنين موقعيت‏حساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيله‏ات در معرض هتك و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مى‏گوئى؟!

عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبيت رب‏»!

من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آن‏نگاهدارى خواهد كرد!

ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمى‏تواند جلوى مرا از انهدام‏كعبه بگيرد!

عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!

بدنبال اين گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را به اوباز دهند و عبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و به مكه آمد و چون‏وارد شهر شد به مردم شهر و قريش دستور داد از شهر خارج شوند وبه كوهها و دره‏هاى اطراف مكه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.

آنگاه خود با چند تن از بزرگان قريش به كنار خانه كعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ريزان و قلبى سوزان به تضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگريانش رادرخواست كرد و از جمله سخنانى كه به صورت نظم گفته اين دوبيت است:

يا رب لا ارجو لهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت امنعهم ان يخربوا قراكامن عاداكا

-پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگارا حمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همان‏كسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنانرا از ويرانى‏خانه‏ات بازدار.

آنگاه خود و همراهان نيز به دنبال مردم مكه به يكى از كوههاى‏اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه و خانه كعبه چه‏خواهد شد.

از آنسو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان‏داد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.

نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخين نوشته‏اند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كه‏از حركت ايستاد و به پيش نمى‏رود و هر چه خواستند او را به‏پيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كه‏دسته‏هاى بيشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند ازجانب دريا پيش مى‏آيند.

پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور كرده بود تا بوسيله‏سنگريزه‏هائى كه در منقار و چنگال داشتند-و هر كداميك ازآن سنگريزه‏ها باندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود-ابرهه ولشگريانش را نابود كنند.

ماموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزه‏هارا رها كردند و بهر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد وگوشت‏بدنش فرو ريخت،همهمه در لشگريان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع به فرار كرده و رو به هزيمت نهادند،و در اين گير ودار بيشترشان بخاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه،وزير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.

خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در امان‏نماند و يكى از سنگريزه‏ها بسرش اصابت كرد،و چون وضع راچنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى يمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج‏بسيارى كه به يمن‏رسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بيحالى در نهايت‏بدبختى جان سپرد.

عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مى‏نگريست و دانست‏كه خداى تعالى به منظور حفظ خانه كعبه،آن پرندگان را فرستاده‏و نابودى ابرهه و سپاهيانش فرا رسيده است فرياد برآورد و مژده‏نابودى دشمنان كعبه را به مردم داد و به آنها گفت:

به شهر و ديار خود باز گرديد و غنيمت و اموالى كه از اينان‏به جاى مانده برگيريد،و مردم با خوشحالى و شوق به شهرباز گشتند. و گويند:در آنروز غنائم بسيارى نصيب اهل مكه شد،وقبيله خثعم كه از قبائل ديگر در چپاول‏گرى حريص‏تر بودند بيش‏از ديگران غنيمت‏بردند،و زر و سيم و اسب و شتر فراوانى‏به چنگ آوردند.

و اين بود آنچه از روي هم رفته روايات و تفاسير اسلامى‏استفاده مى‏شود
[/color][/size]
[/color]

زمان سال ولادت و دوران حمل

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 151
نويسنده: جعفر سبحانى

شايد يكى از پراختلاف‏ترين مسايل تاريخ زندگانى پيغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم اختلاف موجود در تاريخ ولادت آن بزرگوار باشد كه اگر كسى بخواهد همه اقوال را در اين باره جمع‏آورى كند به بيش از بيست قول مى‏رسد.

عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه،تولد پيامبر گرامى در عام الفيل،در سال 570 ميلادى بوده است.زيرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 ميلادى درگذشته است،و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است.بنابراين،ولادت او در حدود 570 ميلادى خواهد بود.

اكثر محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر،در ماه‏«ربيع الاول‏»بوده،ولى در روز تولد او اختلاف دارند.معروف ميان محدثان شيعه اين است كه آن حضرت،در هفدهم ماه ربيع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود،و مشهور ميان اهل تسنن اين است كه ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1)
از اين دو قول كدام صحيح است؟

بسيارى جاى تاسف است كه روز ميلاد و وفات رهبر عالی قدر اسلام،بلكه مواليد و وفيات بيشتر پيشوايان مذهبى ما،به طور تحقيق معين نيست.اين ابهام سبب شده كه بسيارى از روزهاى جشن و سوگوارى ما از نظر تاريخ قطعى نباشد،در صورتى كه دانشمندان اسلام،نوعا وقايع و حوادثى را كه در طى قرون اسلامى رخ داده است،با نظم مخصوصى ضبط كرده‏اند،ولى معلوم نيست چه عواملى‏در كار بوده كه ميلاد و وفات بسيارى از آنها به طور دقيق ضبط نگرديده است.

فراموش نمى‏كنم هنگامى كه دست تقدير،نگارنده را به سوى يكى از شهرهاى مرزى‏«كردستان‏»ايران كشانيده بود،يكى از دانشمندان آن محل اين موضوع را با من در ميان گذارد و بيش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگارى نويسندگان اسلامى بسيار تعجب مى‏كرد،و مى‏افزود:چطور آنان در يك چنين موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:اين موضوع تا حدودى قابل حل است.اگر شما بخواهيد بيوگرافى و شرح حال يكى از دانشمندان اين شهر را بررسى كنيد و فرض كنيم كه اين دانشمند پس از خود اولاد و كسان زيادى از خود به يادگار گذارده باشد،آيا به خود اجازه مى‏دهيد كه با بودن فرزندان مطلع،و فاميل بزرگ آن شخص،كه از خصوصيات زندگانى او طبعا آگاهند،برويد شرح زندگانى او را از اجانب و بيگانگان،يا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست كنيد؟به طور مسلم وجدان شما چنين كار را اجازه نمى‏دهد.

رسول گرامى صلی الله علیه واله وسلم از ميان مردم رفت،و فاميل و فرزندانى از خود به يادگار گذارد، بستگان و كسان آن حضرت مى‏گويند:اگر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش يافته‏ايم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنيا آمده و در فلان ساعت معين،چشم از جهان بربسته است.آيا با اين وضع جا دارد كه قول فرزندان او را ناديده گرفته و نظر دور افتادگان و همسايگان را بر قول آنان ترجيح دهيم؟!

دانشمند مزبور،پس از شنيدن سخنان نگارنده سر به زير افكند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است كه:«اهل البيت ادرى بما في البيت‏»و من نيز تصور مى‏كنم كه قول اماميه،در خصوصيات زندگى آن حضرت كه ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزديكان اوست،به حقيقت نزديكتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهاى ديگر كشيده شد كه فعلا جاى بازگوئى آنها نيست.
دوران حمل

معروف اين است كه نور وجود آن حضرت،در ايام تشريق(يازدهم و دوازدهم و سيزدهم از ماه حج را ايام تشريق مى‏نامند)در رحم پاك‏«آمنه‏» سلام الله علیها قرار گرفت (2) .ولى اين مطلب با آنچه ميان عموم مورخان مشهور است كه ميلاد آن حضرت در ماه‏«ربيع الاول‏»بوده است،سازگار نيست.زيرا در اين صورت،بايد دوران حمل‏«آمنه‏» سلام الله علیها را،سه ماه و يا يك سال و سه ماه بدانيم،و اين خود از موازين عادى بيرون است و كسى هم آن را از خصائص پيامبر نشمرده است. (3)

محقق بزرگ،شهيد ثانى(911-966)اشكال مزبور را چنين حل كرده است كه:فرزندان اسماعيل به پيروى از نياكان خود،مراسم حج را در«ذى الحجه‏»انجام مى‏دادند، ولى بعدا به عللى به اين فكر افتادند كه مراسم حج را هر دو سال در يك ماه انجام دهند.يعنى دو سال در«ذى الحجه‏»،و دو سال در«محرم‏»،و به همين ترتيب. بنابراين،با گذشتن بيست و چهار سال،دو مرتبه ايام حج‏به جاى خود باز مى‏گردد و رسم اعراب بر همين جارى بود،تا اين كه در سال دهم هجرت كه براى اولين بار،ايام حج‏با ذى الحجه تصادف كرده بود،پيامبر گرامى با القاء خطبه‏اى،از هر گونه تغيير اكيدا جلوگيرى فرمود،و ماه ذى الحجه را ماه حج معرفى نمود (4) و اين آيه در خصوص جلوگيرى از تاخير ماههاى حرام كه رسم عرب جاهلى بود نازل گرديده است:

انما النسي‏ء زيادة في الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه عاما» (5) .

«تغيير دادن ماههاى حرام نشانه فزونى كفر است.كسانى كه كافرند بوسيله آن گمراه مى‏شوند يك سال آن را حلال مى‏شمارند و يك سال حرام‏».

روى اين جريان،ايام تشريق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روايات مى‏گويد كه:نور آن حضرت در ايام‏«تشريق‏»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربيع الاول از مادر متولد گرديده است،اين دو مطلب با هم منافات ندارند.زيرا در صورتى منافات پيدا مى‏كنند كه،منظور از ايام تشريق همان يازدهم و دوازدهم و سيزدهم‏«ذى الحجه‏»باشد.ولى همان طورى كه توضيح داده شد،ايام تشريق پيوسته در تغيير و تبديل بوده و ما با محاسبات به اين مطلب رسيديم كه در سال حمل و ولادت آن حضرت، ايام حج مصادف با ماه جمادى الاولى بوده است.و چون آن حضرت در ربيع الاول متولد گرديده،در اين صورت دوران حمل آمنه تقريبا ده ماه بوده است. (6)
اشكالات اين بيان

نتيجه‏اى را كه مرحوم شهيد ثانى از اين نظر گرفته است،صحيح نيست،و معنائى كه براى(نسي‏ء)بيان نموده،از ميان مفسران،فقط‏«مجاهد»آن را برگزيده و ديگران آن را طور ديگر تفسير كرده‏اند و تفسير مزبور چندان محكم نيست زيرا:

اولا-مكه،مركز همه گونه اجتماعات بود و يك عبادتگاه عمومى براى تمام اعراب به شمار مى‏رفت.ناگفته پيداست كه تغيير حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه مى‏كند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعى را از بين مى‏برد. روى اين نظر بعيد است كه قريش و مكيان راضى بشوند كه آنچه مايه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم كنند و آن اجتماع از بين برود.

ثانيا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه اين سخن اين است كه:در سال نهم هجرت، ايام حج مصادف با ذى القعده بوده باشد.در صورتى كه در همين سال، امير مؤمنان صلوات الله وسلامه علیه ، از طرف پيامبرصلی الله علیه واله وسلم ماموريت‏يافت كه سوره‏«برائت‏»را در ايام حج‏براى مشركان بخواند.مفسران و محدثان متفقند كه آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذى الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذى الحجه مى‏دانند،نه ذى القعده.

ثالثا-معناى‏«نسي‏ء»اين است كه:چون اعراب مجراى صحيحى براى زندگانى نداشتند، غالبا از راه غارت گرى ارتزاق مى‏نمودند.از اين جهت،براى آنان بسيار سخت‏بود كه در سه ماه(ذى القعده و ذى الحجه و محرم)جنگ را تعطيل كنند.از اين جهت،گاهى از متصديان كعبه درخواست مى‏كردند،كه اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ كنند و به جاى آن،در ماه صفر جنگ متاركه شود،و معناى‏«نسي‏ء»همين است و در غير محرم،ابدا(نسي‏ء) نبوده است و در خود آيه اشاره‏اى بر اين مطلب ديده مى‏شود.

«يحلونه عاما و يحرمونه عاما:

يك سال جنگ را حلال و يك سال حرام مى‏كردند».ما تصور مى‏كنيم راه حل مشكل اين است كه: اعراب،در دو موقع‏«حج‏»مى‏كردند.يكى ذى الحجه و ديگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همين دو موقع انجام مى‏دادند.در اين صورت،ممكن است مقصود از اينكه:«آمنه‏» سلام الله علیها،در ماه حج‏يا در ايام تشريق،حامل نور رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربيع الاول بدانيم،در اين صورت مدت حمل،هشت ماه و اندى خواهد بود.


پى‏نوشت‏ها:

1. «كافى‏»،ج 1/439.

2. فقط طريحى در«مجمع البحرين‏»،در ماده‏«شرق‏»،به صورت قولى كه گوينده آن معلوم نيست،آن را نقل كرده است.

3. رسول گرامى صلی الله علیه واله وسلم،اين حقيقت را با جمله زير بيان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز كهيئته يوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطه‏اى كه از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزى كه خدا آسمانها و زمين را آفريد.

4. سوره توبه/37.

5. «بحار الانوار»،ج 15/252.

6. علامه مجلسى،در«بحار»،ج 100/253،اين محاسبه را انجام داده است.علاقمندان مى‏توانند به آن جا مراجعه بفرمايند،هر چند به اشكالى كه در بالا يادآور شديم،توجه نداده است.
Reference URL's