۱۰-۲۰-۱۳۸۸, ۰۳:۲۲ صبح
[color=#0000CD]عام الفيل سال تولد پيامبرصلی الله علیه و اله وسلم[/color]
مشهور در ميان اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم درعام الفيل بوده،و عام الفيل همان سالى است كه اصحاب فيلبه سركردگى ابرهه به مكه حمله بردند و بوسيله پرندههاى ابابيلنابود شدند.
و اين كه آيا اين داستان در چه سالى از سال هاى ميلادى بودهاختلاف است كه سال 570 و 573 ذكر شده،ولى با توجه بهاين كه مسيحيان قبل از اسلام تاريخ مدون و مضبوطى نداشتهاندنمىتوان در اين باره نظر صحيح و دقيقى ارائه كرد،و از اين رو از تحقيق بيشتر در اين باره خوددارى مىكنيم،و به داستان اصحابفيل كه از معجزات قرآن كريم به شمار مىرود مىپردازيم،و البتهداستان اصحاب فيل با اجمال و تفصيل و با اختلاف زيادىنقل شده،و ما مجموعهاى از آنها را در زندگانى صلی الله علیه واله وسلم تدوين كرده و به رشته تحرير در آوردهايم كه ذيلا براىشما نقل مىكنيم،و سپس پارهاى توضيحات را ذكر خواهيم كرد:
داستان اصحاب فيل
كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقهحاصل خيزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آنجمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.
ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله است كه سالها بر يمنسلطنت مىكرد،وى در يكى از سفرهاى خود به شهر«يثرب»تحت تاثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست كشيده به دين يهود در آمد.طولىنكشيد كه اين دين تازه به شدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازيهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب وشهرهائيكه در تحتحكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كهپيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مىكرد تا به دين يهود درآيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى بدينيهود درآيند.
مردم«نجران»يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمنچندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كردهبود و به سختى از آن دين دفاع مىكردند و بهمين جهت از پذيرفتنآئين يهود سر پيچى كرده و از اطاعت«ذونواس»سرباز زدند.
ذونواس بر آنها خشم كرد و تصميم گرفت آنها رابسختترين وضع شكنجه كند و بهمين جهت دستور داد خندقىحفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود رادر آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست و پاو گوش و بينى آنها را بريد،و جمع كشتهشدگان آنروز رابيست هزار نفر نوشتهاند و به عقيده گروه زيادى از مفسران قرآنكريم«داستان اصحاب اخدود»كه در قرآن كريم(در سورهبروج)ذكر شده است اشاره به همين ماجرا است.
يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان بدر برده بود ازشهر گريخت،و با اينكه ماموران ذونواس او را تعقيب كردندتوانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را به دربار امپراطور-درقسطنطنيه-برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراطور روم كهبه كيش نصارى بود رسانيد و براى انتقام از ذونواس از وى كمكخواست.
امپراطور روم كه از شنيدن آن خبر متاثر گرديده بود در پاسخوى اظهار داشت:كشور شما به من دور است ولى من نامهاى به«نجاشى»پادشاه حبشه مىنويسم تا وى شما را يارى كند،وبدنبال آن نامهاى در آن باره به نجاشى نوشت.
نجاشى لشكرى انبوه مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى بهيمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشكر را به«ابرهه»فرزند«صباح»كه كنيهاش ابو يكسوم بود سپرد،و بنا به قول ديگرىشخصى را بنام«ارياط»بر آن لشكر امير ساخت و«ابرهه»راكه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.
«ارياط»از حبشه تا كنار درياى احمر بيامد و در آنجابه كشتيها سوار شده اين سوى دريا در ساحل كشور يمن پيادهشدند، ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبائليمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگشروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومتنياورده و شكستخوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكسترا نداشتخود را بدريا زد و در امواج دريا غرق شد.
مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومتكردند،و«ابرهه»پس از چندى«ارياط»را كشت و خود بجاىاو نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كهاز شوريدن او به«ارياط»خشمگين شده بود بهر ترتيبى بود ازخود راضى كرد.
در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آننواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى به مكه و خانهكعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر سالهجمع زيادى به زيارت آن خانه مىروند و قربانيها مىكنند،وكمكم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطىكه زيارت كعبه بين قبائل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازهاى براى او و حبشيان ديگرى كه درجزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند بشود،و آنها رابفكر بيرون راندن ايشان بياندازد،و براى رفع اين نگرانى تصميمگرفت معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جائى كه ممكن استدر زيبائى و تزئينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آنناحيه را به هر وسيلهاى كه هستبدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن به زيارت كعبه باز دارد.
معبدى كه ابرهه بدين منظور در يمن بنا كرد«قليس»نامنهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوششرا كرد ولى كوچكترين نتيجهاى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده كرد كه اعراب هم چنان با خلوص و شور وهيجان خاصى هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حجبه مكه مىروند،و هيچ گونه توجهى به معبد با شكوه او ندارند.وبلكه روزى بوى اطلاع دادند كه يكى از اعراب«كنانة»به معبد«قليس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپسبسوى شهر و ديار خود گريخته است.
اين جريانات،خشم ابرهه را به سختى تحريك كرد و با خودعهد نمود به سوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمنباز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فيلهاى چندى و با فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مىبردند بقصد ويرانكردن كعبه و شهر مكه حركت كرد.
اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله يكى از اشراف يمن بنام«ذونفر»قوم خود رابه دفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريككرده حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده بجنگ ابرهه آمد ولىدر برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانششكستخورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه در آمد و چون اورا پيش ابرهه آوردند دستور داد او را به قتل برسانند و«ذونفر»كهچنان ديد و گفت:مرا به قتل نرسان شايد زنده ماندن من براى توسودمند باشد.
پس از اسارت«ذونفر»و شكست او،مرد ديگرى از رؤساىقبائل عرب بنام«نفيل بن حبيب خثعمى»با گروه زيادى ازقبائل خثعم و ديگران به جنگ ابرهه آمد ولى او نيز به سرنوشت«ذونفر»دچار شد و بدستسپاهيان ابرهه اسير گرديد.
شكست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سببشد كه قبائل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را ازسر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدانسرزمين رسيد،زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:مامطيع توايم و براى رسيدن به مكه و وصول به مقصدى كه در پيشدارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و به دنبال اينگفتار مردى را بنام«ابورغال»همراه او كردند،و ابو رغاللشكريان ابرهه را تا«مغمس»كه جائى در چهار كيلومترى مكهاست راهنمائى كرد و چون بدانجا رسيدند«ابو رغال»بيمار شد ومرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانچهابن هشام مىنويسد:اكنون مردم كه بدانجا مىرسند بقبرابو رغال سنگ مىزنند.
همينكه ابرهه در سرزمين«مغمس»فرود آمد يكى ازسرداران خود را بنام«اسود بن مقصود»مامور كرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند.
«اسود»با سپاهى فراوان به آن نواحى رفت و هر جا مال و ياشترى ديدند همه را تصرف كرده به نزد ابرهه بردند.
در ميان اين اموال دويستشتر متعلق به عبد المطلب بود كهدر اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان«اسود»آنها را بهيغما گرفته و به نزد ابرهه بردند،و بزرگان قريش كه از ماجرا مطلعشدند نخستخواستند به جنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان با خبر شدند از اين فكرمنصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.
در اين ميان ابرهه شخصى را بنام«حناطه»حميرى به مكهفرستاد و بدو گفت:به شهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو وچون او را شناختى به او بگو:من براى جنگ با شما نيامدهام ومنظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است،و اگر شما مانعمقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختنخون شما را ندارم.
و چون حناطه خواستبه دنبال اين ماموريتبرود بدو گفت:
اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش منبياور.
حناطه بشهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابه سوى عبد المطلب راهنمائى كردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز درما نيست،و اينجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى ارادهفرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،وگرنه به خدا قسم ماقادر به دفع ابرهه نيستيم.
«حناطه»گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا بنزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحركت كرده تا به لشگرگاه ابرهه رسيد،و پيش از اينكه او را پيشابرهه ببرند«ذونفر»كه از جريان مطلع شده بود كسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصيتبزرگ عبد المطلب او را آگاه ساختو بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزميناست،و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان رااطعام مىكند.
عبد المطلب-كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى-مردى خوشسيما و با وقار بود همین كه وارد خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او مشاهده كرد بسيار از او احترامكرد و او را در كنار خود نشانيد و شروع به سخن با او كرده پرسيد:
حاجتت چيست؟ عبد المطلب گفت:حاجت من آنست كه دستور دهىدويستشتر مرا كه به غارت بردهاند به من باز دهند!برهه گفت:
تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردىاز آن هيبت و وقار كاست!آيا در چنين موقعيتحساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيلهات در معرض هتك و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مىگوئى؟!
عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبيت رب»!
من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آننگاهدارى خواهد كرد!
ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمىتواند جلوى مرا از انهدامكعبه بگيرد!
عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!
بدنبال اين گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را به اوباز دهند و عبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و به مكه آمد و چونوارد شهر شد به مردم شهر و قريش دستور داد از شهر خارج شوند وبه كوهها و درههاى اطراف مكه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.
آنگاه خود با چند تن از بزرگان قريش به كنار خانه كعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ريزان و قلبى سوزان به تضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگريانش رادرخواست كرد و از جمله سخنانى كه به صورت نظم گفته اين دوبيت است:
يا رب لا ارجو لهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت امنعهم ان يخربوا قراكامن عاداكا
-پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگارا حمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همانكسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنانرا از ويرانىخانهات بازدار.
آنگاه خود و همراهان نيز به دنبال مردم مكه به يكى از كوههاىاطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه و خانه كعبه چهخواهد شد.
از آنسو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمانداد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.
نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخين نوشتهاند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كهاز حركت ايستاد و به پيش نمىرود و هر چه خواستند او را بهپيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كهدستههاى بيشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند ازجانب دريا پيش مىآيند.
پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور كرده بود تا بوسيلهسنگريزههائى كه در منقار و چنگال داشتند-و هر كداميك ازآن سنگريزهها باندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود-ابرهه ولشگريانش را نابود كنند.
ماموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزههارا رها كردند و بهر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد وگوشتبدنش فرو ريخت،همهمه در لشگريان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع به فرار كرده و رو به هزيمت نهادند،و در اين گير ودار بيشترشان بخاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه،وزير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.
خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در اماننماند و يكى از سنگريزهها بسرش اصابت كرد،و چون وضع راچنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى يمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنجبسيارى كه به يمنرسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بيحالى در نهايتبدبختى جان سپرد.
عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مىنگريست و دانستكه خداى تعالى به منظور حفظ خانه كعبه،آن پرندگان را فرستادهو نابودى ابرهه و سپاهيانش فرا رسيده است فرياد برآورد و مژدهنابودى دشمنان كعبه را به مردم داد و به آنها گفت:
به شهر و ديار خود باز گرديد و غنيمت و اموالى كه از اينانبه جاى مانده برگيريد،و مردم با خوشحالى و شوق به شهرباز گشتند. و گويند:در آنروز غنائم بسيارى نصيب اهل مكه شد،وقبيله خثعم كه از قبائل ديگر در چپاولگرى حريصتر بودند بيشاز ديگران غنيمتبردند،و زر و سيم و اسب و شتر فراوانىبه چنگ آوردند.
و اين بود آنچه از روي هم رفته روايات و تفاسير اسلامىاستفاده مىشود
[/color][/size][/color]
زمان سال ولادت و دوران حمل
كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 151
نويسنده: جعفر سبحانى
شايد يكى از پراختلافترين مسايل تاريخ زندگانى پيغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم اختلاف موجود در تاريخ ولادت آن بزرگوار باشد كه اگر كسى بخواهد همه اقوال را در اين باره جمعآورى كند به بيش از بيست قول مىرسد.
عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه،تولد پيامبر گرامى در عام الفيل،در سال 570 ميلادى بوده است.زيرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 ميلادى درگذشته است،و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است.بنابراين،ولادت او در حدود 570 ميلادى خواهد بود.
اكثر محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر،در ماه«ربيع الاول»بوده،ولى در روز تولد او اختلاف دارند.معروف ميان محدثان شيعه اين است كه آن حضرت،در هفدهم ماه ربيع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود،و مشهور ميان اهل تسنن اين است كه ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1)
از اين دو قول كدام صحيح است؟
بسيارى جاى تاسف است كه روز ميلاد و وفات رهبر عالی قدر اسلام،بلكه مواليد و وفيات بيشتر پيشوايان مذهبى ما،به طور تحقيق معين نيست.اين ابهام سبب شده كه بسيارى از روزهاى جشن و سوگوارى ما از نظر تاريخ قطعى نباشد،در صورتى كه دانشمندان اسلام،نوعا وقايع و حوادثى را كه در طى قرون اسلامى رخ داده است،با نظم مخصوصى ضبط كردهاند،ولى معلوم نيست چه عواملىدر كار بوده كه ميلاد و وفات بسيارى از آنها به طور دقيق ضبط نگرديده است.
فراموش نمىكنم هنگامى كه دست تقدير،نگارنده را به سوى يكى از شهرهاى مرزى«كردستان»ايران كشانيده بود،يكى از دانشمندان آن محل اين موضوع را با من در ميان گذارد و بيش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگارى نويسندگان اسلامى بسيار تعجب مىكرد،و مىافزود:چطور آنان در يك چنين موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:اين موضوع تا حدودى قابل حل است.اگر شما بخواهيد بيوگرافى و شرح حال يكى از دانشمندان اين شهر را بررسى كنيد و فرض كنيم كه اين دانشمند پس از خود اولاد و كسان زيادى از خود به يادگار گذارده باشد،آيا به خود اجازه مىدهيد كه با بودن فرزندان مطلع،و فاميل بزرگ آن شخص،كه از خصوصيات زندگانى او طبعا آگاهند،برويد شرح زندگانى او را از اجانب و بيگانگان،يا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست كنيد؟به طور مسلم وجدان شما چنين كار را اجازه نمىدهد.
رسول گرامى صلی الله علیه واله وسلم از ميان مردم رفت،و فاميل و فرزندانى از خود به يادگار گذارد، بستگان و كسان آن حضرت مىگويند:اگر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش يافتهايم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنيا آمده و در فلان ساعت معين،چشم از جهان بربسته است.آيا با اين وضع جا دارد كه قول فرزندان او را ناديده گرفته و نظر دور افتادگان و همسايگان را بر قول آنان ترجيح دهيم؟!
دانشمند مزبور،پس از شنيدن سخنان نگارنده سر به زير افكند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است كه:«اهل البيت ادرى بما في البيت»و من نيز تصور مىكنم كه قول اماميه،در خصوصيات زندگى آن حضرت كه ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزديكان اوست،به حقيقت نزديكتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهاى ديگر كشيده شد كه فعلا جاى بازگوئى آنها نيست.
دوران حمل
معروف اين است كه نور وجود آن حضرت،در ايام تشريق(يازدهم و دوازدهم و سيزدهم از ماه حج را ايام تشريق مىنامند)در رحم پاك«آمنه» سلام الله علیها قرار گرفت (2) .ولى اين مطلب با آنچه ميان عموم مورخان مشهور است كه ميلاد آن حضرت در ماه«ربيع الاول»بوده است،سازگار نيست.زيرا در اين صورت،بايد دوران حمل«آمنه» سلام الله علیها را،سه ماه و يا يك سال و سه ماه بدانيم،و اين خود از موازين عادى بيرون است و كسى هم آن را از خصائص پيامبر نشمرده است. (3)
محقق بزرگ،شهيد ثانى(911-966)اشكال مزبور را چنين حل كرده است كه:فرزندان اسماعيل به پيروى از نياكان خود،مراسم حج را در«ذى الحجه»انجام مىدادند، ولى بعدا به عللى به اين فكر افتادند كه مراسم حج را هر دو سال در يك ماه انجام دهند.يعنى دو سال در«ذى الحجه»،و دو سال در«محرم»،و به همين ترتيب. بنابراين،با گذشتن بيست و چهار سال،دو مرتبه ايام حجبه جاى خود باز مىگردد و رسم اعراب بر همين جارى بود،تا اين كه در سال دهم هجرت كه براى اولين بار،ايام حجبا ذى الحجه تصادف كرده بود،پيامبر گرامى با القاء خطبهاى،از هر گونه تغيير اكيدا جلوگيرى فرمود،و ماه ذى الحجه را ماه حج معرفى نمود (4) و اين آيه در خصوص جلوگيرى از تاخير ماههاى حرام كه رسم عرب جاهلى بود نازل گرديده است:
انما النسيء زيادة في الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه عاما» (5) .
«تغيير دادن ماههاى حرام نشانه فزونى كفر است.كسانى كه كافرند بوسيله آن گمراه مىشوند يك سال آن را حلال مىشمارند و يك سال حرام».
روى اين جريان،ايام تشريق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روايات مىگويد كه:نور آن حضرت در ايام«تشريق»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربيع الاول از مادر متولد گرديده است،اين دو مطلب با هم منافات ندارند.زيرا در صورتى منافات پيدا مىكنند كه،منظور از ايام تشريق همان يازدهم و دوازدهم و سيزدهم«ذى الحجه»باشد.ولى همان طورى كه توضيح داده شد،ايام تشريق پيوسته در تغيير و تبديل بوده و ما با محاسبات به اين مطلب رسيديم كه در سال حمل و ولادت آن حضرت، ايام حج مصادف با ماه جمادى الاولى بوده است.و چون آن حضرت در ربيع الاول متولد گرديده،در اين صورت دوران حمل آمنه تقريبا ده ماه بوده است. (6)
اشكالات اين بيان
نتيجهاى را كه مرحوم شهيد ثانى از اين نظر گرفته است،صحيح نيست،و معنائى كه براى(نسيء)بيان نموده،از ميان مفسران،فقط«مجاهد»آن را برگزيده و ديگران آن را طور ديگر تفسير كردهاند و تفسير مزبور چندان محكم نيست زيرا:
اولا-مكه،مركز همه گونه اجتماعات بود و يك عبادتگاه عمومى براى تمام اعراب به شمار مىرفت.ناگفته پيداست كه تغيير حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه مىكند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعى را از بين مىبرد. روى اين نظر بعيد است كه قريش و مكيان راضى بشوند كه آنچه مايه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم كنند و آن اجتماع از بين برود.
ثانيا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه اين سخن اين است كه:در سال نهم هجرت، ايام حج مصادف با ذى القعده بوده باشد.در صورتى كه در همين سال، امير مؤمنان صلوات الله وسلامه علیه ، از طرف پيامبرصلی الله علیه واله وسلم ماموريتيافت كه سوره«برائت»را در ايام حجبراى مشركان بخواند.مفسران و محدثان متفقند كه آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذى الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذى الحجه مىدانند،نه ذى القعده.
ثالثا-معناى«نسيء»اين است كه:چون اعراب مجراى صحيحى براى زندگانى نداشتند، غالبا از راه غارت گرى ارتزاق مىنمودند.از اين جهت،براى آنان بسيار سختبود كه در سه ماه(ذى القعده و ذى الحجه و محرم)جنگ را تعطيل كنند.از اين جهت،گاهى از متصديان كعبه درخواست مىكردند،كه اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ كنند و به جاى آن،در ماه صفر جنگ متاركه شود،و معناى«نسيء»همين است و در غير محرم،ابدا(نسيء) نبوده است و در خود آيه اشارهاى بر اين مطلب ديده مىشود.
«يحلونه عاما و يحرمونه عاما:
يك سال جنگ را حلال و يك سال حرام مىكردند».ما تصور مىكنيم راه حل مشكل اين است كه: اعراب،در دو موقع«حج»مىكردند.يكى ذى الحجه و ديگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همين دو موقع انجام مىدادند.در اين صورت،ممكن است مقصود از اينكه:«آمنه» سلام الله علیها،در ماه حجيا در ايام تشريق،حامل نور رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربيع الاول بدانيم،در اين صورت مدت حمل،هشت ماه و اندى خواهد بود.
پىنوشتها:
1. «كافى»،ج 1/439.
2. فقط طريحى در«مجمع البحرين»،در ماده«شرق»،به صورت قولى كه گوينده آن معلوم نيست،آن را نقل كرده است.
3. رسول گرامى صلی الله علیه واله وسلم،اين حقيقت را با جمله زير بيان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز كهيئته يوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطهاى كه از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزى كه خدا آسمانها و زمين را آفريد.
4. سوره توبه/37.
5. «بحار الانوار»،ج 15/252.
6. علامه مجلسى،در«بحار»،ج 100/253،اين محاسبه را انجام داده است.علاقمندان مىتوانند به آن جا مراجعه بفرمايند،هر چند به اشكالى كه در بالا يادآور شديم،توجه نداده است.
مشهور در ميان اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم درعام الفيل بوده،و عام الفيل همان سالى است كه اصحاب فيلبه سركردگى ابرهه به مكه حمله بردند و بوسيله پرندههاى ابابيلنابود شدند.
و اين كه آيا اين داستان در چه سالى از سال هاى ميلادى بودهاختلاف است كه سال 570 و 573 ذكر شده،ولى با توجه بهاين كه مسيحيان قبل از اسلام تاريخ مدون و مضبوطى نداشتهاندنمىتوان در اين باره نظر صحيح و دقيقى ارائه كرد،و از اين رو از تحقيق بيشتر در اين باره خوددارى مىكنيم،و به داستان اصحابفيل كه از معجزات قرآن كريم به شمار مىرود مىپردازيم،و البتهداستان اصحاب فيل با اجمال و تفصيل و با اختلاف زيادىنقل شده،و ما مجموعهاى از آنها را در زندگانى صلی الله علیه واله وسلم تدوين كرده و به رشته تحرير در آوردهايم كه ذيلا براىشما نقل مىكنيم،و سپس پارهاى توضيحات را ذكر خواهيم كرد:
داستان اصحاب فيل
كشور يمن كه در جنوب غربى عربستان واقع است منطقهحاصل خيزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حكومت كردند و از آنجمله قبيله بنى حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند.
ذونواس يكى از پادشاهان اين قبيله است كه سالها بر يمنسلطنت مىكرد،وى در يكى از سفرهاى خود به شهر«يثرب»تحت تاثير تبليغات يهوديانى كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست كشيده به دين يهود در آمد.طولىنكشيد كه اين دين تازه به شدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازيهوديان متعصب گرديد و به نشر آن در سرتاسر جزيرة العرب وشهرهائيكه در تحتحكومتش بودند كمر بست،تا آنجا كهپيروان اديان ديگر را بسختى شكنجه مىكرد تا به دين يهود درآيند،و همين سبب شد تا در مدت كمى عربهاى زيادى بدينيهود درآيند.
مردم«نجران»يكى از شهرهاى شمالى و كوهستانى يمنچندى بود كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كردهبود و به سختى از آن دين دفاع مىكردند و بهمين جهت از پذيرفتنآئين يهود سر پيچى كرده و از اطاعت«ذونواس»سرباز زدند.
ذونواس بر آنها خشم كرد و تصميم گرفت آنها رابسختترين وضع شكنجه كند و بهمين جهت دستور داد خندقىحفر كردند و آتش زيادى در آن افروخته و مخالفين دين يهود رادر آن بيفكنند،و بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نيز طعمه شمشير كرده و يا دست و پاو گوش و بينى آنها را بريد،و جمع كشتهشدگان آنروز رابيست هزار نفر نوشتهاند و به عقيده گروه زيادى از مفسران قرآنكريم«داستان اصحاب اخدود»كه در قرآن كريم(در سورهبروج)ذكر شده است اشاره به همين ماجرا است.
يكى از مسيحيان نجران كه از معركه جان بدر برده بود ازشهر گريخت،و با اينكه ماموران ذونواس او را تعقيب كردندتوانست از چنگ آنها فرار كرده و خود را به دربار امپراطور-درقسطنطنيه-برساند،و خبر اين كشتار فجيع را به امپراطور روم كهبه كيش نصارى بود رسانيد و براى انتقام از ذونواس از وى كمكخواست.
امپراطور روم كه از شنيدن آن خبر متاثر گرديده بود در پاسخوى اظهار داشت:كشور شما به من دور است ولى من نامهاى به«نجاشى»پادشاه حبشه مىنويسم تا وى شما را يارى كند،وبدنبال آن نامهاى در آن باره به نجاشى نوشت.
نجاشى لشكرى انبوه مركب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى بهيمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشكر را به«ابرهه»فرزند«صباح»كه كنيهاش ابو يكسوم بود سپرد،و بنا به قول ديگرىشخصى را بنام«ارياط»بر آن لشكر امير ساخت و«ابرهه»راكه يكى از جنگجويان و سرلشكران بود همراه او كرد.
«ارياط»از حبشه تا كنار درياى احمر بيامد و در آنجابه كشتيها سوار شده اين سوى دريا در ساحل كشور يمن پيادهشدند، ذونواس كه از جريان مطلع شد لشكرى مركب از قبائليمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامى كه جنگشروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومتنياورده و شكستخوردند و ذونواس كه تاب تحمل اين شكسترا نداشتخود را بدريا زد و در امواج دريا غرق شد.
مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومتكردند،و«ابرهه»پس از چندى«ارياط»را كشت و خود بجاىاو نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشى را نيز كهاز شوريدن او به«ارياط»خشمگين شده بود بهر ترتيبى بود ازخود راضى كرد.
در اين مدتى كه ابرهه در يمن بود متوجه شد كه اعراب آننواحى چه بت پرستان و چه ديگران توجه خاصى به مكه و خانهكعبه دارند،و كعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر سالهجمع زيادى به زيارت آن خانه مىروند و قربانيها مىكنند،وكمكم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوى و اقتصادى مكه و ارتباطىكه زيارت كعبه بين قبائل مختلف عرب ايجاد كرده ممكن است روزى موجب گرفتارى تازهاى براى او و حبشيان ديگرى كه درجزيرة العرب و كشور يمن سكونت كرده بودند بشود،و آنها رابفكر بيرون راندن ايشان بياندازد،و براى رفع اين نگرانى تصميمگرفت معبدى با شكوه در يمن بنا كند و تا جائى كه ممكن استدر زيبائى و تزئينات ظاهرى آن نيز بكوشد و سپس اعراب آنناحيه را به هر وسيلهاى كه هستبدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن به زيارت كعبه باز دارد.
معبدى كه ابرهه بدين منظور در يمن بنا كرد«قليس»نامنهاد و در تجليل و احترام و شكوه و زينت آن حد اعلاى كوششرا كرد ولى كوچكترين نتيجهاى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده كرد كه اعراب هم چنان با خلوص و شور وهيجان خاصى هر ساله براى زيارت خانه كعبه و انجام مراسم حجبه مكه مىروند،و هيچ گونه توجهى به معبد با شكوه او ندارند.وبلكه روزى بوى اطلاع دادند كه يكى از اعراب«كنانة»به معبد«قليس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده كرده و سپسبسوى شهر و ديار خود گريخته است.
اين جريانات،خشم ابرهه را به سختى تحريك كرد و با خودعهد نمود به سوى مكه برود و خانه كعبه را ويران كرده و به يمنباز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فيلهاى چندى و با فيل مخصوصى كه در جنگها همراه مىبردند بقصد ويرانكردن كعبه و شهر مكه حركت كرد.
اعراب كه از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله يكى از اشراف يمن بنام«ذونفر»قوم خود رابه دفاع از خانه كعبه فرا خواند و ديگر قبايل عرب را نيز تحريككرده حميت و غيرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگيخت و جمعى را با خود همراه كرده بجنگ ابرهه آمد ولىدر برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانست مقاومت كند و لشكريانششكستخورده خود نيز به اسارت سپاهيان ابرهه در آمد و چون اورا پيش ابرهه آوردند دستور داد او را به قتل برسانند و«ذونفر»كهچنان ديد و گفت:مرا به قتل نرسان شايد زنده ماندن من براى توسودمند باشد.
پس از اسارت«ذونفر»و شكست او،مرد ديگرى از رؤساىقبائل عرب بنام«نفيل بن حبيب خثعمى»با گروه زيادى ازقبائل خثعم و ديگران به جنگ ابرهه آمد ولى او نيز به سرنوشت«ذونفر»دچار شد و بدستسپاهيان ابرهه اسير گرديد.
شكست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشكريان ابرهه سببشد كه قبائل ديگرى كه سر راه ابرهه بودند فكر جنگ با او را ازسر بيرون كنند و در برابر او تسليم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبيله ثقيف بودند كه در طائف سكونت داشتند و چون ابرهه بدانسرزمين رسيد،زبان به تملق و چاپلوسى باز كرده و گفتند:مامطيع توايم و براى رسيدن به مكه و وصول به مقصدى كه در پيشدارى راهنما و دليلى نيز همراه تو خواهيم كرد و به دنبال اينگفتار مردى را بنام«ابورغال»همراه او كردند،و ابو رغاللشكريان ابرهه را تا«مغمس»كه جائى در چهار كيلومترى مكهاست راهنمائى كرد و چون بدانجا رسيدند«ابو رغال»بيمار شد ومرگش فرا رسيد و او را در همانجا دفن كردند،و چنانچهابن هشام مىنويسد:اكنون مردم كه بدانجا مىرسند بقبرابو رغال سنگ مىزنند.
همينكه ابرهه در سرزمين«مغمس»فرود آمد يكى ازسرداران خود را بنام«اسود بن مقصود»مامور كرد تا اموال ومواشى مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند.
«اسود»با سپاهى فراوان به آن نواحى رفت و هر جا مال و ياشترى ديدند همه را تصرف كرده به نزد ابرهه بردند.
در ميان اين اموال دويستشتر متعلق به عبد المطلب بود كهدر اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان«اسود»آنها را بهيغما گرفته و به نزد ابرهه بردند،و بزرگان قريش كه از ماجرا مطلعشدند نخستخواستند به جنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى كه از كثرت سپاهيان با خبر شدند از اين فكرمنصرف گشته و به اين ستم و تعدى تن دادند.
در اين ميان ابرهه شخصى را بنام«حناطه»حميرى به مكهفرستاد و بدو گفت:به شهر مكه برو و از بزرگ ايشان جويا شو وچون او را شناختى به او بگو:من براى جنگ با شما نيامدهام ومنظور من تنها ويران كردن خانه كعبه است،و اگر شما مانعمقصد من نشويد مرا با جان شما كارى نيست و قصد ريختنخون شما را ندارم.
و چون حناطه خواستبه دنبال اين ماموريتبرود بدو گفت:
اگر ديدى بزرگ مردم مكه قصد جنگ ما را ندارد او را پيش منبياور.
حناطه بشهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابه سوى عبد المطلب راهنمائى كردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپيغام ابرهه را رسانيد،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز درما نيست،و اينجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى ارادهفرمايد از ويرانى آن جلوگيرى خواهد كرد،وگرنه به خدا قسم ماقادر به دفع ابرهه نيستيم.
«حناطه»گفت:اكنون كه سر جنگ با ابرهه را نداريد پس برخيز تا بنزد او برويم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحركت كرده تا به لشگرگاه ابرهه رسيد،و پيش از اينكه او را پيشابرهه ببرند«ذونفر»كه از جريان مطلع شده بود كسى را نزدابرهه فرستاد و از شخصيتبزرگ عبد المطلب او را آگاه ساختو بدو گفته شد:كه اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزميناست،و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان رااطعام مىكند.
عبد المطلب-كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى-مردى خوشسيما و با وقار بود همین كه وارد خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او مشاهده كرد بسيار از او احترامكرد و او را در كنار خود نشانيد و شروع به سخن با او كرده پرسيد:
حاجتت چيست؟ عبد المطلب گفت:حاجت من آنست كه دستور دهىدويستشتر مرا كه به غارت بردهاند به من باز دهند!برهه گفت:
تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردىاز آن هيبت و وقار كاست!آيا در چنين موقعيتحساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيلهات در معرض هتك و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مىگوئى؟!
عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبيت رب»!
من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آننگاهدارى خواهد كرد!
ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمىتواند جلوى مرا از انهدامكعبه بگيرد!
عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!
بدنبال اين گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را به اوباز دهند و عبد المطلب نيز شتران خود را گرفته و به مكه آمد و چونوارد شهر شد به مردم شهر و قريش دستور داد از شهر خارج شوند وبه كوهها و درههاى اطراف مكه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند.
آنگاه خود با چند تن از بزرگان قريش به كنار خانه كعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ريزان و قلبى سوزان به تضرع وزارى پرداخت و از خداى تعالى نابودى ابرهه و لشگريانش رادرخواست كرد و از جمله سخنانى كه به صورت نظم گفته اين دوبيت است:
يا رب لا ارجو لهم سواكا يا رب فامنع منهم حماكا ان عدو البيت امنعهم ان يخربوا قراكامن عاداكا
-پروردگارا در برابر ايشان جز تو اميدى ندارم پروردگارا حمايت و لطف خويش را از ايشان بازدار كه دشمن خانه همانكسى است كه با تو دشمنى دارد و تو نيز آنانرا از ويرانىخانهات بازدار.
آنگاه خود و همراهان نيز به دنبال مردم مكه به يكى از كوههاىاطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببينند سرانجام ابرهه و خانه كعبه چهخواهد شد.
از آنسو چون روز ديگر شد ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمانداد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند.
نخستين نشانه شكست ايشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخين نوشتهاند،فيل مخصوص را مشاهده كردند كهاز حركت ايستاد و به پيش نمىرود و هر چه خواستند او را بهپيش برانند نتوانستند،و در اين خلال مشاهده كردند كهدستههاى بيشمارى از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند ازجانب دريا پيش مىآيند.
پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور كرده بود تا بوسيلهسنگريزههائى كه در منقار و چنگال داشتند-و هر كداميك ازآن سنگريزهها باندازه نخود و يا كوچكتر از آن بود-ابرهه ولشگريانش را نابود كنند.
ماموران الهى بالاى سر سپاهيان ابرهه رسيدند و سنگريزههارا رها كردند و بهر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد وگوشتبدنش فرو ريخت،همهمه در لشگريان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع به فرار كرده و رو به هزيمت نهادند،و در اين گير ودار بيشترشان بخاك هلاك افتاده و يا در گودالهاى سر راه،وزير دست و پاى سپاهيان خود نابود گشتند.
خود ابرهه نيز از اين عذاب وحشتناك و خشم الهى در اماننماند و يكى از سنگريزهها بسرش اصابت كرد،و چون وضع راچنان ديد به افراد اندكى كه سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى يمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنجبسيارى كه به يمنرسيد گوشت تنش بريخت و از شدت ضعف و بيحالى در نهايتبدبختى جان سپرد.
عبد المطلب كه آن منظره عجيب را مىنگريست و دانستكه خداى تعالى به منظور حفظ خانه كعبه،آن پرندگان را فرستادهو نابودى ابرهه و سپاهيانش فرا رسيده است فرياد برآورد و مژدهنابودى دشمنان كعبه را به مردم داد و به آنها گفت:
به شهر و ديار خود باز گرديد و غنيمت و اموالى كه از اينانبه جاى مانده برگيريد،و مردم با خوشحالى و شوق به شهرباز گشتند. و گويند:در آنروز غنائم بسيارى نصيب اهل مكه شد،وقبيله خثعم كه از قبائل ديگر در چپاولگرى حريصتر بودند بيشاز ديگران غنيمتبردند،و زر و سيم و اسب و شتر فراوانىبه چنگ آوردند.
و اين بود آنچه از روي هم رفته روايات و تفاسير اسلامىاستفاده مىشود
[/color][/size][/color]
زمان سال ولادت و دوران حمل
كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 151
نويسنده: جعفر سبحانى
شايد يكى از پراختلافترين مسايل تاريخ زندگانى پيغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم اختلاف موجود در تاريخ ولادت آن بزرگوار باشد كه اگر كسى بخواهد همه اقوال را در اين باره جمعآورى كند به بيش از بيست قول مىرسد.
عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه،تولد پيامبر گرامى در عام الفيل،در سال 570 ميلادى بوده است.زيرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 ميلادى درگذشته است،و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است.بنابراين،ولادت او در حدود 570 ميلادى خواهد بود.
اكثر محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر،در ماه«ربيع الاول»بوده،ولى در روز تولد او اختلاف دارند.معروف ميان محدثان شيعه اين است كه آن حضرت،در هفدهم ماه ربيع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود،و مشهور ميان اهل تسنن اين است كه ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1)
از اين دو قول كدام صحيح است؟
بسيارى جاى تاسف است كه روز ميلاد و وفات رهبر عالی قدر اسلام،بلكه مواليد و وفيات بيشتر پيشوايان مذهبى ما،به طور تحقيق معين نيست.اين ابهام سبب شده كه بسيارى از روزهاى جشن و سوگوارى ما از نظر تاريخ قطعى نباشد،در صورتى كه دانشمندان اسلام،نوعا وقايع و حوادثى را كه در طى قرون اسلامى رخ داده است،با نظم مخصوصى ضبط كردهاند،ولى معلوم نيست چه عواملىدر كار بوده كه ميلاد و وفات بسيارى از آنها به طور دقيق ضبط نگرديده است.
فراموش نمىكنم هنگامى كه دست تقدير،نگارنده را به سوى يكى از شهرهاى مرزى«كردستان»ايران كشانيده بود،يكى از دانشمندان آن محل اين موضوع را با من در ميان گذارد و بيش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگارى نويسندگان اسلامى بسيار تعجب مىكرد،و مىافزود:چطور آنان در يك چنين موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:اين موضوع تا حدودى قابل حل است.اگر شما بخواهيد بيوگرافى و شرح حال يكى از دانشمندان اين شهر را بررسى كنيد و فرض كنيم كه اين دانشمند پس از خود اولاد و كسان زيادى از خود به يادگار گذارده باشد،آيا به خود اجازه مىدهيد كه با بودن فرزندان مطلع،و فاميل بزرگ آن شخص،كه از خصوصيات زندگانى او طبعا آگاهند،برويد شرح زندگانى او را از اجانب و بيگانگان،يا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست كنيد؟به طور مسلم وجدان شما چنين كار را اجازه نمىدهد.
رسول گرامى صلی الله علیه واله وسلم از ميان مردم رفت،و فاميل و فرزندانى از خود به يادگار گذارد، بستگان و كسان آن حضرت مىگويند:اگر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش يافتهايم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنيا آمده و در فلان ساعت معين،چشم از جهان بربسته است.آيا با اين وضع جا دارد كه قول فرزندان او را ناديده گرفته و نظر دور افتادگان و همسايگان را بر قول آنان ترجيح دهيم؟!
دانشمند مزبور،پس از شنيدن سخنان نگارنده سر به زير افكند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است كه:«اهل البيت ادرى بما في البيت»و من نيز تصور مىكنم كه قول اماميه،در خصوصيات زندگى آن حضرت كه ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزديكان اوست،به حقيقت نزديكتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهاى ديگر كشيده شد كه فعلا جاى بازگوئى آنها نيست.
دوران حمل
معروف اين است كه نور وجود آن حضرت،در ايام تشريق(يازدهم و دوازدهم و سيزدهم از ماه حج را ايام تشريق مىنامند)در رحم پاك«آمنه» سلام الله علیها قرار گرفت (2) .ولى اين مطلب با آنچه ميان عموم مورخان مشهور است كه ميلاد آن حضرت در ماه«ربيع الاول»بوده است،سازگار نيست.زيرا در اين صورت،بايد دوران حمل«آمنه» سلام الله علیها را،سه ماه و يا يك سال و سه ماه بدانيم،و اين خود از موازين عادى بيرون است و كسى هم آن را از خصائص پيامبر نشمرده است. (3)
محقق بزرگ،شهيد ثانى(911-966)اشكال مزبور را چنين حل كرده است كه:فرزندان اسماعيل به پيروى از نياكان خود،مراسم حج را در«ذى الحجه»انجام مىدادند، ولى بعدا به عللى به اين فكر افتادند كه مراسم حج را هر دو سال در يك ماه انجام دهند.يعنى دو سال در«ذى الحجه»،و دو سال در«محرم»،و به همين ترتيب. بنابراين،با گذشتن بيست و چهار سال،دو مرتبه ايام حجبه جاى خود باز مىگردد و رسم اعراب بر همين جارى بود،تا اين كه در سال دهم هجرت كه براى اولين بار،ايام حجبا ذى الحجه تصادف كرده بود،پيامبر گرامى با القاء خطبهاى،از هر گونه تغيير اكيدا جلوگيرى فرمود،و ماه ذى الحجه را ماه حج معرفى نمود (4) و اين آيه در خصوص جلوگيرى از تاخير ماههاى حرام كه رسم عرب جاهلى بود نازل گرديده است:
انما النسيء زيادة في الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه عاما» (5) .
«تغيير دادن ماههاى حرام نشانه فزونى كفر است.كسانى كه كافرند بوسيله آن گمراه مىشوند يك سال آن را حلال مىشمارند و يك سال حرام».
روى اين جريان،ايام تشريق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روايات مىگويد كه:نور آن حضرت در ايام«تشريق»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربيع الاول از مادر متولد گرديده است،اين دو مطلب با هم منافات ندارند.زيرا در صورتى منافات پيدا مىكنند كه،منظور از ايام تشريق همان يازدهم و دوازدهم و سيزدهم«ذى الحجه»باشد.ولى همان طورى كه توضيح داده شد،ايام تشريق پيوسته در تغيير و تبديل بوده و ما با محاسبات به اين مطلب رسيديم كه در سال حمل و ولادت آن حضرت، ايام حج مصادف با ماه جمادى الاولى بوده است.و چون آن حضرت در ربيع الاول متولد گرديده،در اين صورت دوران حمل آمنه تقريبا ده ماه بوده است. (6)
اشكالات اين بيان
نتيجهاى را كه مرحوم شهيد ثانى از اين نظر گرفته است،صحيح نيست،و معنائى كه براى(نسيء)بيان نموده،از ميان مفسران،فقط«مجاهد»آن را برگزيده و ديگران آن را طور ديگر تفسير كردهاند و تفسير مزبور چندان محكم نيست زيرا:
اولا-مكه،مركز همه گونه اجتماعات بود و يك عبادتگاه عمومى براى تمام اعراب به شمار مىرفت.ناگفته پيداست كه تغيير حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه مىكند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعى را از بين مىبرد. روى اين نظر بعيد است كه قريش و مكيان راضى بشوند كه آنچه مايه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم كنند و آن اجتماع از بين برود.
ثانيا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه اين سخن اين است كه:در سال نهم هجرت، ايام حج مصادف با ذى القعده بوده باشد.در صورتى كه در همين سال، امير مؤمنان صلوات الله وسلامه علیه ، از طرف پيامبرصلی الله علیه واله وسلم ماموريتيافت كه سوره«برائت»را در ايام حجبراى مشركان بخواند.مفسران و محدثان متفقند كه آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذى الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذى الحجه مىدانند،نه ذى القعده.
ثالثا-معناى«نسيء»اين است كه:چون اعراب مجراى صحيحى براى زندگانى نداشتند، غالبا از راه غارت گرى ارتزاق مىنمودند.از اين جهت،براى آنان بسيار سختبود كه در سه ماه(ذى القعده و ذى الحجه و محرم)جنگ را تعطيل كنند.از اين جهت،گاهى از متصديان كعبه درخواست مىكردند،كه اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ كنند و به جاى آن،در ماه صفر جنگ متاركه شود،و معناى«نسيء»همين است و در غير محرم،ابدا(نسيء) نبوده است و در خود آيه اشارهاى بر اين مطلب ديده مىشود.
«يحلونه عاما و يحرمونه عاما:
يك سال جنگ را حلال و يك سال حرام مىكردند».ما تصور مىكنيم راه حل مشكل اين است كه: اعراب،در دو موقع«حج»مىكردند.يكى ذى الحجه و ديگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همين دو موقع انجام مىدادند.در اين صورت،ممكن است مقصود از اينكه:«آمنه» سلام الله علیها،در ماه حجيا در ايام تشريق،حامل نور رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربيع الاول بدانيم،در اين صورت مدت حمل،هشت ماه و اندى خواهد بود.
پىنوشتها:
1. «كافى»،ج 1/439.
2. فقط طريحى در«مجمع البحرين»،در ماده«شرق»،به صورت قولى كه گوينده آن معلوم نيست،آن را نقل كرده است.
3. رسول گرامى صلی الله علیه واله وسلم،اين حقيقت را با جمله زير بيان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز كهيئته يوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطهاى كه از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزى كه خدا آسمانها و زمين را آفريد.
4. سوره توبه/37.
5. «بحار الانوار»،ج 15/252.
6. علامه مجلسى،در«بحار»،ج 100/253،اين محاسبه را انجام داده است.علاقمندان مىتوانند به آن جا مراجعه بفرمايند،هر چند به اشكالى كه در بالا يادآور شديم،توجه نداده است.