۲-۸-۱۳۸۹, ۰۷:۱۵ صبح
زير باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقي مقابلم رخ داد
وسط كوچه ناگهان ديدم
زن همسايه بر زمين افتاد
سيبها روي خاك غلطيدند
چادرش در ميان گرد و غبار
قبلاً اين صحنه را...نمي دانم
در من انگار مي شود تكرار
آه سردي كشيد، حس كردم
كوچه آتش گرفت از اين آه
و سراسيمه گريه در گريه
پسر كوچكش رسيد از راه
گفت: آرام باش! چيزي نيست
به گمانم فقط كمي كمرم...
دست من را بگير، گريه نكن
مرد گريه نمي كند پسرم
چادرش را تكاند، با سختي
يا علي گفت و از زمين پا شد
پيش چشمان بي تفاوت ما
ناله هايش فقط تماشا شد
*
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش كن! اين صداي روضه ي كيست
طرف كوچه رفتم و ديدم
در و ديوار خانه اي مشكي است
*
با خودم فكر مي كنم حالا
كوچه ما چقدر تاريك است
گريه، مادر، دوشنبه، در، كوچه
راستي! فاطميه نزديك است...
حميدرضا برقعي
*************
به خدا دلخوشيام زهرا بود
اوج دلبستگيام زهرا بود
زير لب زمزمه ميكرد علي
«نمك زندگيام زهرا بود»
* * *
روزي كه علي ياس كبودش را ديد
در كوچه همه بود و نبودش را ديد
زهرا كه نماز عشق خود را ميخواند
در آتش و دود و خون سجودش را ديد
* * *
اي ماه من آخر تو سفر كردي و رفتي
جان بهر امامت تو سپر كردي و رفتي
خاكسترم از هجر تو اي شمع دل افروز
از من تو چرا قطع نظر كردي و رفتي؟
* * *
بر فاطمه آن عصمت داور صلوات
بر فخر زنان، بانوي محشر صلوات
خواهي كه همه امور گردد آسان
بفرست بر آن آيت كوثر صلوات
جعفر شعباني
اتفاقي مقابلم رخ داد
وسط كوچه ناگهان ديدم
زن همسايه بر زمين افتاد
سيبها روي خاك غلطيدند
چادرش در ميان گرد و غبار
قبلاً اين صحنه را...نمي دانم
در من انگار مي شود تكرار
آه سردي كشيد، حس كردم
كوچه آتش گرفت از اين آه
و سراسيمه گريه در گريه
پسر كوچكش رسيد از راه
گفت: آرام باش! چيزي نيست
به گمانم فقط كمي كمرم...
دست من را بگير، گريه نكن
مرد گريه نمي كند پسرم
چادرش را تكاند، با سختي
يا علي گفت و از زمين پا شد
پيش چشمان بي تفاوت ما
ناله هايش فقط تماشا شد
*
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش كن! اين صداي روضه ي كيست
طرف كوچه رفتم و ديدم
در و ديوار خانه اي مشكي است
*
با خودم فكر مي كنم حالا
كوچه ما چقدر تاريك است
گريه، مادر، دوشنبه، در، كوچه
راستي! فاطميه نزديك است...
حميدرضا برقعي
*************
به خدا دلخوشيام زهرا بود
اوج دلبستگيام زهرا بود
زير لب زمزمه ميكرد علي
«نمك زندگيام زهرا بود»
* * *
روزي كه علي ياس كبودش را ديد
در كوچه همه بود و نبودش را ديد
زهرا كه نماز عشق خود را ميخواند
در آتش و دود و خون سجودش را ديد
* * *
اي ماه من آخر تو سفر كردي و رفتي
جان بهر امامت تو سپر كردي و رفتي
خاكسترم از هجر تو اي شمع دل افروز
از من تو چرا قطع نظر كردي و رفتي؟
* * *
بر فاطمه آن عصمت داور صلوات
بر فخر زنان، بانوي محشر صلوات
خواهي كه همه امور گردد آسان
بفرست بر آن آيت كوثر صلوات
جعفر شعباني