انجمن پخش ايران

Full Version: اشعار فاطميه
You're currently viewing a stripped down version of our content. View the full version with proper formatting.
زير باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقي مقابلم رخ داد

وسط كوچه ناگهان ديدم
زن همسايه بر زمين افتاد

سيب‌ها روي خاك غلطيدند
چادرش در ميان گرد و غبار

قبلاً اين صحنه را...نمي دانم
در من انگار مي شود تكرار

آه سردي كشيد، حس كردم
كوچه آتش گرفت از اين آه

و سراسيمه گريه در گريه
پسر كوچكش رسيد از راه

گفت: آرام باش! چيزي نيست
به گمانم فقط كمي كمرم...

دست من را بگير، گريه نكن
مرد گريه نمي كند پسرم

چادرش را تكاند، با سختي
يا علي گفت و از زمين پا شد

پيش چشمان بي تفاوت ما
ناله هايش فقط تماشا شد
*
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش كن! اين صداي روضه ي كيست

طرف كوچه رفتم و ديدم
در و ديوار خانه اي مشكي است
*
با خودم فكر مي كنم حالا
كوچه ما چقدر تاريك است

گريه، مادر، دوشنبه، در، كوچه
راستي! فاطميه نزديك است...
حميدرضا برقعي

*************
به خدا دلخوشي‌ام زهرا بود
اوج دلبستگي‌ام زهرا بود
زير لب زمزمه مي‌كرد علي
«نمك زندگي‌ام زهرا بود»

* * *

روزي كه علي ياس كبودش را ديد
در كوچه همه بود و نبودش را ديد
زهرا كه نماز عشق خود را مي‌خواند
در آتش و دود و خون سجودش را ديد

* * *

اي ماه من آخر تو سفر كردي و رفتي
جان بهر امامت تو سپر كردي و رفتي
خاكسترم از هجر تو اي شمع دل افروز
از من تو چرا قطع نظر كردي و رفتي؟

* * *

بر فاطمه آن عصمت داور صلوات
بر فخر زنان، بانوي محشر صلوات
خواهي كه همه امور گردد آسان
بفرست بر آن آيت كوثر صلوات
جعفر شعباني
در کوچه‌ای که آینه‌اش زنگ بسته بود
بغضی در انتظار شکستن نشسته بود

آهی در اوج، مرثیه‌ای را کشیده بود
دردی، فرود دست یکی را شنیده بود!

یک دشت لاله سوگ گلی را خمار بود
چیزی گلوی شاعری‌ام سوگوار بود!

فر و شکوه لشکری از دل شکسته بود
شوری به جای قافیه در خون نشسته بود!

مردی غریب و بی‌کس آن سوی ماجرا
بی‌کس‌تر از صداقت و تنهاتر از خدا

شرمنده از بیان بزرگی‌ش واژه‌ها
زانو به غم گرفته در آغوش، بی‌صدا!

مردی که آفرینش از او سر گرفته بود
عشق از کبوتر نفس‌اش پر گرفته بود

باب ولایت و ادب آموز آفتاب
بنیانگذار شور امامت ابوتراب!

......

برگرد ای قلم به سر سوگوار غم
طی کن شعاع مرثیه را در مدار غم!

با یاد آن فرشته بی‌سرزمین عشق
بالا بزن به بی‌کسی‌اش آستین عشق!

دست شکسته‌ای که جهان نقش بند اوست
چیزی بگو که عاشقی‌ام مستمند اوست!

بانوی بی‌نظیر دو عالم، بتول عشق!
تنها سلاله گل باغ رسول عشق!

چشمش شکوه را به غلامی خریده بود
دستی بر آفرینش ریحان کشیده بود!

لرزیده بود قلب خدا از محبتش
شاید که ناز عاشقی‌اش را خریده بود!

.....

در کوچه‌ای که آینه‌اش زنگ بسته بود
اشکی به پای لاله سرخی شکسته بود

ابلیس راه کوچه به نیرنگ بسته بود
دنیا در انتظار قیامت نشسته بود!
یک کوچه درد!، مادر و فرزند در کنار
میثاق دست مادر و فرزند استوار!

طفلی که حسن را به غلامی نخوانده بود
حسنی که در طراز نگاهش نشانده بود!

زیباترین قصیده غربت به نام او
دنیا به کام دوزخ و جنت به نام او

آن رهبری که صبر ز نامش وضو گرفت
آب شهادت از جگرش آبرو گرفت

بر چشم آفتابی او ماه مشتری
یوسف گدای جاذبه‌اش!، پور حیدری

سبط غزل‌ترین طرب جاودانگی
با عشق خو گرفته به رسم یگانگی

هین! آخرین منادی تسبیح گوی وحی
هان! مست چشم باده فروشش سبوی وحی!

ختم تمام آن چه بگنجد به دفتری
برده دل تمام غزل را به دلبری!

منجی‌ ترین اقامه سلطان بی نشان
اقرا به نام عشق و محبت!، بخوان! بخوان!

روشن ترین چراغ به تعبیر آفتاب
ای آفتاب عشق!، به شیدایی ام بتاب!

میثاق بسته با نگه مست آسمان
ابروی بندگی ش کمر بسته از کمان!

توفان نشانده بر دل بی باک عاشقی
تو! با توان جمله خوبان موافقی!؟

زیبا و بی‌بدیل، طنین محبتش
دریا نشسته تشنه به خوان کرامتش

آغوش عشق، باز به ناز نگاه او
مایوس برنگشته کس از بارگاه او!

رقص تبر همیشه عالم به دست او
تندیس بت شکسته‌ترین پای بست او

من کیستم که صحبت سنگ و تبر کنم؟
بهتر که شرح عاشقی ام مختصر کنم!

...

برگرد ای قلم به سر سوگوار غم
طی کن شعاع مرثیه را در مدار غم!

صحبت ز حسن طفل سزاوار عشق بود
زیباترین نشانه پرگار عشق بود
در کوچه‌ای که آینه اش زنگ بسته بود
میثاق دست مادر و طفلی گسسته بود!

ناقوس غم، به حزن، درآمد گزیده بود
بر پلک عشق سرمه‌ای از خون کشیده بود!

افتاده روی خاک به قاموس آفتاب
اشکی که در ردیف گلوسوز اضطراب

می‌جوشد از صحیفه کوثر به گونه‌اش
چشم فلک سراغ ندارد نمونه‌اش!

دستی به گونه دارد و چشمی به آسمان
خورشید رخ گرفته به سرخی ش بی گمان

افتاده روی عرش زمین گوش وار عشق
استاده اشک بر رخ پروردگار عشق

بغضی شکست و اشکی از آه خدا چکید
خون نبوت از دل ابر حیا چکید

از غنچه‌ای شنیده شد: ای وای مادرم!
ای مادر شهادت! بانوی بی حرم!

در کوچه‌ای که ...!

سالار عبدی
حاج علي انساني، شاعر و مداح پيشكسوت اهل بيت غزل مرثيه‌اي در بيان مصيبت حضرت صديقه كبري (س) سروده است.

گل، بر من و جواني من گريه مي‌كند
بلبل به خسته جاني من گريه مي‌كند

از بس كه هست غم به دلم، جاي آه نيست
مهمان به ميزباني من گريه مي‌كند

از پا فتاده پا و ز كار اوفتاده دست
بازو به ناتواني من گريه مي‌كند

گل‌هاي من هنوز شكوفا نگشته‌اند
شبنم به باغباني من گريه مي‌كند

در هر قدم نشينم و خيزم ميان راه
پيري، بر اين جواني من گريه مي‌كند

گردون، كه خود كمان شده با چشم ابرها
بر قامت كماني من گريه مي‌كند

اين آبشار نيست كه ريزد كه چشم كوه
بر چهره‌ خزاني من گريه مي‌كند

فردا مدينه نشنود آواي گريه‌ام
بر مرگ ناگهاني من گريه مي‌كند
Reference URL's