انجمن پخش ايران

Full Version: ستون سبز
You're currently viewing a stripped down version of our content. View the full version with proper formatting.
از در وارد شد. آبشاری از موی حسن، روی صورتش ریخته بود و نمی شد رخساره اش را براحتی دید. جلوتر آمد و با دست موهای او را کنار زد. برادر بزرگتر سر بلند کرد و نگاه سبزش را دوخت به حسین و لبخند سبزی زد. بغضی سراسیمه گلوی حسین را گرفت... صورت زیبا و شکوهمند حسن، سبز شده بود.
موهایش را نوازش کرد. با صدایی لرزان پرسید:
-برادر...! چه شده که چنین رنگ صورتت به سبز برگشته؟
حسن لبخند بی رمقی زد. دست بر شانه ی برادر کوچکتر گذاشت و سخنی را گفت که حسین هرگز طالب شنیدنش نبود.
-گفته های جدمان...
حسین دست در گردن او انداخت و هر دو گریستند. با یاد خاطرات با هم بودن و نبودنها. به یاد روزهای آخر مادر، روزهای ستم به پدر. یاد شیرهای یتیمان و تهمتها و فرق شکسته ی پدر. یاد رسول خدا... پدربزرگی چنان صبور و چنان مهربان...
حسن آرام زمزمه می کرد:
- یادت هست جبرئیل امین به جدمان چه گفته بود؟ ستونهای بهشت را می گویم. یکی سبز و دیگری سرخ. سبز چون صورت من و سرخ چون خون تو... (1)
و پاسخ فقط اشک بود و اشک.
***
خبر به زینب رسیده بود. سراسیمه خودش را رساند به بالین حسن. وقتی آنجا رسید حسن خم شده بود و دلش را گرفته بود و حسین اشک ریزان شانه های او را گرفته بود. تا رسید، حسن با آخرین توان گفت:
-خواهر جان! تشت بیاور...
زینب مانده بود تشت برای چه می خواهد. اما دوید و تشتی آورد. حسین زینب را عقب برد تا وقتی جگرهای حسن بر تشت می ریزد چشمهای زینب مصیبت تازه را احساس نکند.
اما از چشم زینب نمی شد چیزی را پنهان کرد. دید و فریاد کشید و مدهوش شد.
***
شانه به موی افتاده ی حسن زد و پیشانی اش را بوسید. بوسه ای خیس و شور.
-چرا گریه می کنی حسین؟
- می گریم چون چنین مسموم شده ای و...
حسن، سر بر شانه ی حسین گذاشت، گفته های پدربزرگ و پدر و مادر را به یاد آورد. فقط گفت:
- لا یوم کیومک یا اباعبدالله. (2)

پی نوشت:
1.الدمعه الساکبه، ص 151
2.همان. به نقل از لا یوم کیومک یا اباعبدالله، صص 105- 107
Reference URL's